۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

تُفي -از‌سرِ نا‌چاري- سر‌بالا

تُفي -از‌سرِ نا‌چاري- سر‌بالا
اشاره: آغازِ نگارشِ اين مطلب بر‌مي‌گردد به فرداي چهار‌شنبه‌سوري. قصد ندارم حرکاتِ سياسي صورت‌پذيرفته در چهار‌شنبه‌سوري را منکر شوم، چنان‌که طبقِ خبر‌هايي که همان شب از دوستاني در ديگرِ نقاطِ شهر گرفتم، با‌خبر شدم که در چند منطقه، از‌جمله در پل‌هاي گيشا و ستّار‌خان، حرکاتي انجام شده است، امّا تصديق خواهيد فرمود که اين چند حرکت، در اين مراحل که جنبشِ اعتراضي و انقلابيِ ايرانيان به‌سر مي‌برد، بسنده نيست. ضمنن نمي‌خواهم اسبابِ نا‌اميدي فرا‌هم آورم؛ چرا‌که اصلن نا‌اميد نيستم. معتقد‌َم ما محکوم‌ايم به پيروزي، تنها و تنها اگر مردم باشيم، سياسي باشيم، هماني باشيم که از کمي پيش از انتخابات بوديم تا عاشورا. ما، مردمِ ايران، در تاريخِ بي‌قراري‌مان، بار‌ها اين‌گونه بوده‌ايم. اين براي ما دشوار نيست و تنها راهِ بودنِ ما‌ست. پس، باشيم.
«هم‌راه شو عزيز! کاين دردِ مشترک/هرگز جدا‌جدا درمان نمي‌شود...»

چه‌مان شده‌ست؟
ديروز چهار‌شنبه‌سوري بود؛ چهار‌شنبه‌اي که اين بار مي‌بايست ريشه‌هاي درختِ خشکيده‌ي استبداد را در آن مي‌سوزانديم، امّا... نمي‌دانم چه‌مان شده بود که اين بار هم، چهار‌شنبه‌سوري فستيوالي شد -هر‌چند کم‌رونق‌تر از هميشه- براي ترقّه ترکاندن و از روي آتش پريدن و دختر (و پسر) بازي و ردّ‌و‌بدل کردنِ شماره‌ي تلفن و رقص و پاي‌کوبي و دست‌افشاني و ... بي‌هيچ سويه‌اي سياسي؛ بي‌هيچ نمودِ سويه‌اي سياسي. مستانه در کنارِ شعله‌هاي بي‌رمق و در هياهوي فشفشه‌ها و ترقّه‌هاي چيني رقصيديم. خوش‌حال؛ با نعره‌ها و عربده‌هايي به وسعتِ خوش‌حالي‌مان. ما خوش‌حال بوديم. اين را من از همان ابتداي پا‌به‌خيابان‌نهادن‌ام فهميدم. ماند براي‌ام پرسه‌هايي در خيابان‌هاي شهر، در جست‌و‌جوي علّتِ اين خوش‌حالي. گشتم؛ تا آن‌جا که توانِ پا‌هاي‌ام از‌پسِ يک روزِ کاري و مهم‌تر از آن، از‌پسِ کسالتِ ضدِّ‌حال خوردن (ديدنِ خوش‌حالي رقّت‌انگيزِ مردم‌ام، خوش‌حالي رقّت‌انگيزِ ما) اجازه داد، گشتم. هر‌چند، البتّه اين اميد را هم داشتم که: «نه، شايد کمي آن‌طرف‌تر -شايد- خوش‌حال نباشيم.» امّا ما، در آفريقا خوش‌حال بوديم، در ميرداماد خوش‌حال بوديم، در ونک خوش‌حال بوديم، در مطهّري، در فاطمي، در ميدان و چهار‌راهِ ولي‌عصر، در انقلاب، در بهبودي، در آزادي و در طرشت هم - متأسّفانه- خوش‌حال بوديم. و من هم ديگر پاسخ‌ام را يافته بودم. خيابان را ترک کردم و به خانه رفتم. ما خوش‌حال بوديم؛ چرا‌که مي‌توانستيم در کوچه‌هاي تنگ و تاريک، در حالي که نيرو‌هاي امنيتي با موتور‌ها و ماشين‌ها و نفر‌بر‌ها و زره‌پوش‌ها و ... («تشريفات در ذُروه‌ي کمال بود و بي‌نقصي» خلاصه) خيابان‌ها را امن و از لوثِ وجودِ ما پاک کرده بودند، ترقّه بترکانيم (حتّا مي‌توانستيم قبل‌اش چيز‌هاي ديگري بترکانيم؛ شيشه، کراک و ... اين‌ها را معمولن ترکانده بودند دوستانِ ما، در آن قسمت‌هايي که من پرسه مي‌زدم. مشروبات به‌جاي خود البتّه). مي‌توانستيم دستِ دخترِ هم‌سايه را بچسبيم و از آتش بپريم. مي‌توانستيم به دخترِ هم‌محلّه چشمکي بي‌واهمه بزنيم. مي‌توانستيم -فرصت بسي مناسب بود؛ مناسب‌تر از هميشه- بر تکّه‌کاغذي شماره‌اي براي دخترِ هم‌شهري بنويسيم و شايد اصلن -خدا را چه ديده‌اي؟- جور شد همين امشب يکي‌شان را ... فستيوال است ديگر: خَر توي خَر! و ما چون گَلّه‌اي گُله‌گُله از خر، آزاد بوديم. آزاد بوديم خيابان را رها کنيم و کوچه و حياط و خانه و هر «راه» و «سوراخ»ي را که دل‌ِمان مي‌خواهد، تسخير کنيم. و ما هم از آزادي‌ِمان نهايتِ استفاده را کرديم. مگر مرگي‌مان بود که نکنيم؟ و اين بود علّتِ خوش‌حالي ما: آزادي اجتماعي، مثلن!
□
چهار‌شنبه‌ي امسال هم تمام شد. غمي ترکاننده نا‌آرام‌ام کرده است. فکر مي‌کردم به اين‌که اصلن بعيد نيست در همان آناتي که ما، در اين شبِ مخوف، شيشه مي‌کشيده‌ايم، شکنجه‌شوندگان، رهايي از درد‌ِشان را-در توهّمي غلط- دست بر شيشه کشيده باشند. اصلن بعيد نيست در همان دقايقي که ما، در اين شبِ مخوف، آه مي‌کشيده‌ايم لذّتِ عشرتي شبانه را، بازداشت‌شدگانِ پيش از اين، در سکوتِ پُر‌معني‌شان، از سرِ درد و تحقير، در کهريزک‌مانندي، فرياد‌هايي خفه کشيده باشند. اصلن بعيد نيست در همان ساعاتي که ما، در اين شبِ مخوف، سر‌گرمِ عرق نوشيدن بوده‌ايم، قربانيان، آخرين جرعه‌هاي آب را نوشيده باشند، پيش از آن که خنجر بر گلوي‌شان نهاده باشند.
چهار‌شنبه سوري تمام شد و شرمي ترکاننده نا‌آرام‌ام کرده است: ما، باز هم، آزادي را اشتباه گرفتيم.

«مقدادِ گلشني»

۱۳۸۸ بهمن ۲۰, سه‌شنبه

Quote

What you do with a totalitarian state is eliminate it. You don't ask it to be nicer to people.
Noam Chomsky, March 1, 1996

۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه

عذر‌خواهی!

مي‌خواستم عذر‌خواهي كنم بابتِ يه اشتباه. اگه تا حالا تو مطالبي كه من نوشته‌م يا ويراسته‌م، به عبارتِ «به‌مثابهِ» بر‌خوردين، اشتباهه. نمي‌دونم چرا اين تصوّر برام ايجاد شده بود كه «ـه» در واژه‌ي «مثابه»، «ها»ي ملفوظه، در حالي كه اين‌جور نيست و مثِ اكثرِ واژه‌ها، اين «ـه» هم «غيرِ‌ملفوظه» و بنا‌بر‌اين، بايد مي‌نوشته‌م: «به‌مثابه‌ي».
امان از دستِ اين بي‌سوادي و ادّعا‌مندي! به هر حال، اميد‌وار‌َم عذر‌خواهيِ من رو بپذيريد و بيش‌تر و پيش‌تر از اين، اميد‌وار‌َم كه تا حالا به مطالبِ من - حتّا از جنبه‌ي نگارشي هم- با ديدِ انتقادي نگاه كرده باشيد و اين اشتباهِ من، شما رو به اشتباه ننداخته باشه. باز هم عذر‌مي‌خوام.
پيروز و سبز باشيد!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

برای‌خاطرِ خون و خیلی چیز‌های دیگر ...

براي‌خاطرِ خون و خيلي چيز‌هاي ديگر ...

1
من را
در كالج
يا در جاي ديگري در حدودِ همين حوالي
كشته است ديكتاتور - مجبوبِ من!-
و شوراي مركزيِ حزبِ «ليبرالِ ملّي»
بر سرماي زيرِ صفرِ خونِ من بر برف
با ديكتاتور
فالوده مي‌خورند انگار!

2
من را
در وليِّ‌عصر
يا در جاي ديگري در حدودِ همين حوالي
كشته است ديكتاتور - مجبوبِ من!-
و شوراي فعّالانِ «ناسيونال- مذهبي»
بر سرماي زيرِ صفرِ خونِ من بر برف
با ديكتاتور
فالوده مي‌خورند انگار!

3
من را
در بهشتِ زهرا
يا در جاي ديگري در حدودِ همين حوالي
كشته است ديكتاتور - مجبوبِ من!-
و ...
□
بگذار بگذريم عزيز‌َم!
ما راهِ پُر‌مخاطره‌اي داريم؛
شايد در انقلاب
زاده شديم
از نو.

«مقدادِ گلشني»
9 بهمنِ 88- 2:30 بامداد

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

آقای سحابی! جسارت است، امّا ...

تذکّر (به نقل از بیگانه): درجِ این یاد‌داشت در این وبلاگ لزومن به‌مثابهِ تأییدِ آن نبوده و صرفن به‌منظورِ بحث و تبادلِ نظری حقیقت‌جویانه در این وبلاگ قرار داده شده است. هامون تنها به ویرایشِ این یاد‌داشت (آن‌هم ویرایشِ فنّی تنها) پرداخته است.

آقای سحابی! جسارت است، امّا ...

آقای سحابی نامه‌ای سر‌گشاده به ایرانیان نوشته‌اند و در اینترنت منتشر کرده، که لب‌ریز است از اندرز‌های مشفقانه‌ی البتّه پدرانه و صد‌البتّه پیرانه‌سرانه که: «هر‌گونه حرکتِ جنبشِ فعلی به سمتِ خشونت، به ضررِ ایران، مردمانِ آن و خودِ جنبشِ سبز است.» و «نباید با دادنِ تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی، بر تنورِ احساسات آتش بریزید و حرف‌ها و کار‌های بی‌پشتوانه را تشویق کنید. تند کردنِ خواسته‌ها و شعار‌ها با شبیه‌سازی‌های نا‌درست با دورانِ انقلاب دومین نگرانیِ بنده است. عزیزانِ من! انقلاب در ایرانِ فعلی، نه شدنی‌ست و نه درست.» و ...
آن­چه چون‌منی را در اندرز‌هایی چنان - که گفته شد- آزار می‌دهد و به نوشتنِ مطلبی چنین - که خواهد آمد- بر‌می‌انگیزد امّا، نا‌هم‌خوانی‌ای‌ست مرموز میانِ «پیش‌نهاد‌های عینیِ این‌چنین» و «خاست‌گاه‌های ذهنیِ این‌گونه پیش‌نهاد‌ها» با «واقعیّت» (یا دقیق‌تر؛ واقعیّت، آن‌گونه که من می‌بینم) و «کار‌هایی که می‌توان [یا باید] در چنین وضعیّتی انجام داد یا خود را برای انجام دادن‌اش آماده ساخت، کم‌کم (آن‌گونه که من می‌خواهم). هم از این رو‌ست اگر - با قامتِ خود‌َم؛ کوتاه یا بلند- به مقابله بر‌خاسته‌ام با خیلی چیز‌ها که می‌گویند و سحابی (سحابی هم، متأسّفانه) تکرار کرده است. و‌گر‌نه چون‌منی را چه به پنجه در‌افکندن با پیرِ سیاست‌ورزی و مبارزه؟! باید تصریح کنم در این‌جا که سحابی را بسیار دوست دارم و برای‌اش بسیار احترام قائل‌ام، امّا:
- در این نامه آمده است: «هر‌گونه حرکتِ جنبشِ فعلی به سمتِ خشونت، به ضررِ ایران، مردمانِ آن و خودِ جنبشِ سبز است. چرا‌که وقتی حرکت خشونت‌آمیز شود، جناحِ غالب و قاهر دستِ بالا را خواهد داشت و آن‌ها برنده‌ی بازیِ خشونت خواهند بود.»
چرا؟ آیا واقعن این‌گونه خواهد بود؟ آیا دقّت در انقلاب‌های گوناگونِ رخ‌داده در جای‌جایِ جهان و حتّا تجربه‌ی انقلابِ پیشینِ مردمِ ایران، ما را به همین نتیجه می‌رساند که پیرِ با‌تجربه‌ی سیاستِ ایران گرفته است؟ آیا هر‌جا کار به خشونت کشیده، حکومت «برنده‌ی بازی» بوده؟ لااقل من این‌طور فکر نمی‌کنم. تجربه‌های پیروز شدنِ جنبش‌های انقلابی در آمریکا، فرانسه، روسیه، ایران و ... مرا به این نتیجه می‌رساند که شکست، سرنوشتِ محتومِ جنبش‌های انقلابی (حتّا اگر کار به خشونت بکشد،) نیست. هست؟
- نیز نوشته‌اند: «امّا بالا‌تر از آن، بر فرض، خشونت به پیروزی هم منجر شود، تجربه‌ی تاریخِ جهان و خودِ ایران نشان داده است که خشونت عواقبِ مثبتی ندارد و آن‌ها که با خشونت پیروز می‌شوند، خود وقتی حاکم می‌شوند، دست به سر‌کوب و خشونت و حذفِ مخالفان و منتقدان می‌زنند و این دورِ باطل هم‌چنان ادامه پیدا می‌کند.»
اوّلن نمی‌دانم وقتی آقای سحابی می‌گویند: «آن‌ها که با خشونت پیروز می‌شوند، خود وقتی حاکم می‌شوند، دست به سر‌کوب و خشونت و حذفِ مخالفان و منتقدان می‌زنند»، شقِّ دیگرِ این افراد را چه‌کسانی می‌دانند. روشن‌تر بپرسم: چه افرادی - اکنون، در دنیا- دست به «سر‌کوب و خشونت و حذفِ مخالفان و منتقدان» نمی‌زنند؟ موردِ خاصّی به ذهنِ من نمی‌آید. نمی‌خواهم منکرِ تفاوت‌های بسیار زیاد میانِ حکومت‌ها و حاکمان و دولت‌ها و دولت‌مردان با هم شوم امّا در دنیا - کم‌و‌بیش- تمامِ حکومت‌ها و دولت‌ها دست به سر‌کوب و خشونت و حذفِ مخالفان و منتقدان می‌زنند، چه با خشونت به قدرت رسیده باشند، چه بی آن. ثانیَن، فرض می‌کنیم که در دنیا حکومت‌ها و دولت‌هایی هستند که دست به سر‌کوب و خشونت و حذفِ مخالفان و منتقدان نمی‌زنند. آیا در سابقه‌ی تشکیلِ چنین حکومت‌ها و دولت‌هایی هم، نشانی از انقلاب - ولو خونین- دیده نمی‌شود؟ بالاخره یک جایی حکومت‌ها و دولت‌ها باید (فرض می‌کنیم فقط، فرضِ محال که محال نیست.) دست از سر‌کوب و خشونت و حذف برداشته باشند دیگر؟ بنا‌بر‌این هیچ دلیلی ندارد که قطعن «این دورِ باطل هم‌چنان ادامه پیدا» کند. دارد؟
(تأیید می‌کنم البتّه، «تجربه‌ی تاریخِ جهان و خودِ ایران» نشان داده است که معمولن - و نه عمومن- بعد از انقلاب‌ها، خشونت از نهادِ حکومتِ قبلی به نهادِ حکومتِ [تا دیروزِ پیروزی] انقلابی سرایت کرده است، همین. گمان می‌کنم مشکلِ به‌کار‌گیریِ سر‌کوب و خشونت و حذف از سویِ حکومت‌ها و دولت‌ها به این بر‌نمی‌گردد که با خشونت به قدرت رسیده‌اند یا نه، بلکه به چه‌گونگیِ وضعیّتِ توازن و تعادلِ قوای اجتماعی و سیاسی میانِ نهادِ حکومت یا دولت و نیرو‌های اجتماعیِ نظارت‌کننده و کنترل‌کننده‌ی آن بر‌می‌گردد.)
- نیز: «افرادِ آگاه و ناظرانِ با‌تجربه و عمق‌نگر به‌خوبی می‌دانند که الآن نه سالِ 42 است که حاکمیّت بتواند جنبشِ اعتراضِ مسالمت‌آمیزِ مردم را سر‌کوب و نا‌بود کند و نه سالِ 56 است که مردم و جامعه از یک سو و دولت و حاکمیّت از سویِ دیگر در شرایطِ یک انقلاب قرار داشته باشند ... .»
به نظر می‌رسد تکلیفِ آقای سحابی با خود‌َش مشخّص نیست! در جای‌جایِ همین نامه صفتِ «سر‌کوب‌گر» را برای موصوفِ «حکومت» یا واژه‌ها و مفاهیمی از این دست به‌کار‌می‌برد، از فعلِ «سر‌کوب‌کردن» برای برخی اعمال و افعالی که از حکومت سر‌می‌زند، استفاده می‌کنند، آن‌وقت در این پاراگراف می‌گویند: « الآن نه سالِ 42 است که حاکمیّت بتواند جنبشِ اعتراضِ مسالمت‌آمیزِ مردم را سر‌کوب و نا‌بود کند ...»! حتّا اگر این همه تناقض در چند صفحه نوشته‌ی آقای سحابی هم نبود، بازهم این پرسشها مطرح است که: «مگر حکومت تاکنون (که جنبش تنها و تنها «اعتراضِ مسالمت‌آمیز» کرده،) چه برخوردی با مردم داشته است؟ اگر نامِ این برخورد‌ها سر‌کوب نیست، پس چیست؟ مگر در 25 خرداد مردم جز سکوت کاری کردند که کشته دادند؟ مگر در ماهِ حرامِ محرّم و روزِ عاشورا (یک - و شاید تنها روزِ ملّی، مذهبی، رسمی، مردمی و ...) ...؟ روزی مناسب‌تر از این وجود دارد آیا - آقای سحابی!- برای این‌که مردم اعتراضِ مسالمت‌آمیز کنند و کشته و مجروح و ... ندهند؟ ...» یا شاید هم من دارم «با دادنِ تحلیل‌های تند و اغراق‌آمیز و احساسی، بر تنورِ احساسات آتش» می‌ریزم و این اتّفاقات که افتاده، اسم‌اش «ناز کردن» بوده، نه سر‌کوب!
گذشته از این، چه‌کسی می‌گوید (و به چه دلیل) «مردم و جامعه» و «دولت و حاکمیّت» در شرایطِ یک انقلاب قرار ندارند یا در آینده‌ای نزدیک قرار نمی‌گیرند؟ مشروعیّتِ دولت و حکومت و نظام در نگاهِ مردم زیرِ سؤال رفته است، این معنی‌اش چیست؟ چه می‌گویید آقای سحابی؟ از کدام مردم و جامعه و از کدام دولت و حاکمیّت سخن می‌گویید که شما را به این نتیجه می‌رساند که: «انقلاب در ایرانِ فعلی، نه شدنی‌ست و نه درست»؟ و کو «نتایجِ بهتر و ماندگار‌تر» بعد از 31 سال حرکتِ اصلاحیِ مسالمت‌آمیز؟ مردم به‌پا خاسته‌اند، آقای سحابی!، «صدایِ انقلابِ»‌شان را بشنوید!
- و: «جامعه‌ی ایران، جامعه‌ی متکثّری‌ست.»
عجب! پس دانستیم که « جامعه‌ی ایران، جامعه‌ی متکثّری‌ست»!!! چه بگویم؟ مگر قرار بود جامعه‌ی نا‌متکثّری باشد؟ مگر دیگر جوامعِ دنیا در دیگر کشور‌های دنیا نا‌متکثّر‌ند که حالا ما متکثّر‌یم؟ بگذریم... . چه بگویم؟
تعارضِ دو‌قطبی ایجاد شده است آقای سحابی؛ فقط نباید اجازه داد دیدِ ما در تشخیصِ قطب‌های این تعارض (هیچ‌کدام از دو قطب) به انحراف کشیده شود. و نیز باید از زمان و خیلی چیز‌های دیگر درست استفاده کرد تا قطبِ مردمِ این تعارضِ دو‌قطبی، توانِ این را بیابد که - در زمانی که باید- کنش‌های سازنده‌ی خود را نیز بروز دهد (می‌شود آیا؟ من بر این‌ام که: آری.) ما تنها به‌دنبالِ «نه» گفتن نیستیم و پروژه‌ی انقلابی نیز در همه‌ی لحظاتِ خود، لزومن این‌گونه نیست.

بازیِ «سیاست» (چنان‌چون هیچ بازیِ دیگر) بازی‌ای یک‌سویه نیست. بگذریم از این‌که ما، مردمِ ایران، برای سال‌های متمادی، در واقع، خودِ‌مان را بازی داده بودیم. در بازی [-ِ غیرِ‌یک‌سویه‌!] هیچ عاقلانه نمی‌نماید که تصمیم بگیریم و بگوییم: «حریف هر بازی‌ای که کرد، ما همین و فقط همین بازی را انجام می‌دهیم.» مبارزه و اعتراضِ مسالمت‌جویانه یک (یا یک مجموعه) بازیِ ممکن است؛ یک روش. و روش قداست ندارد. در یک بازی، این‌که ما چه بازی‌ای انجام می‌دهیم، خیلی - تأکید می‌کنم: خیلی- بستگی دارد به این‌که حریف چه بازی‌ای می‌کند. از پیش نمی‌توان تعیین کرد این را که: اگر حریف نازِ‌مان کرد، این کار را می‌کنیم، اگر سیلی زد، همین کار را می‌کنیم، اگر باتوم زد، همین کار را می‌کنیم، اگر گلوله زد، همین کار را می‌کنیم، اگر تجاوز کرد، همین کار را می‌کنیم، اگر با ماشین و مینی‌بوس و - شاید بعد‌ها- تانک و ... از رویِ‌مان رد شد، همین کار را می‌کنیم و ... خیلی مضحک می‌نماید! انگار خودِ‌مان را گیر آورده باشیم! هر بازی‌ای، پاد- بازی‌ای دارد. بی‌چاره ما که باید چون حافظ بگوییم: «تا چه بازی رخ نماید، بیدقی خواهیم راند...» ولی فرض کن خودَ‌ت را وقتی که حریف‌ات این را می‌داند و حرکتی می‌کند که لازم است مثلن اسبی برانی، امّا چه می‌شود کرد که گفته‌ای بیدقی خواهی راند؟! بد‌تر از این، فرض کن حتّا می‌توانی بیدقی برانی و دفعِ‌شرّی - حدودن- بکنی، امّا حریف به‌یک‌باره قوانینِ شطرنج را زیرِ پا گذاشته و با دست و پا و مشت و لگد و چنگ و دندان و باتوم و گازِ اشک‌آور و فلفل و گلوله و ماشین‌هایی که آدم است آسفالتِ‌شان و کهریزک و ... می‌افتد به جان‌ات و تو هم‌چنان در این اندیشه که بیدقی خواهی راند!!! «چه فکرِ نازکِ نم‌ناکی!» تازه، دمِ حافظِ بد‌بخت گرم که نگفته کدام بیدق‌اش را خواهد راند! نه آقایان، بس کنید دیگر! چشم‌ها را باز کنید! «از پشتِ شیشه‌ها به خیابان نظر کنید!/خون را به سنگ‌فرش ببینید!...»
به تمامِ این دلایل است که - به نظر می‌رسد- بازی‌ای یک‌سر دیگر‌گون در حالِ آغاز شدن است. اگر «راست‌روی در حرکت از بالای اصلاح» گُلی به سرِ‌مان نزد (که نزد؛ هر‌چند بی‌فایده هم نبود و قطعن جنبشِ سبز - اگر‌چه تا‌حدودی فقط- مدیونِ همان دوره - و البتّه نه مدیونِ آن سیاست- است)، بازی‌ای دیگر می‌تواند بزند (اگر بشناسیم‌اش). دوست نداشتیم و نداریم این بازی به خشونت کشیده شود و تا آن‌جا که بتوانیم و جای امید باقی بماند، باید تلاش کنیم - به‌عنوانِ یک وظیفه حتّا- که این‌گونه نشود، امّا ... شاید، شاید، شاید روزی - که چندان دور به نظر نمی‌رسد- برسد که رو به شما، بزرگانِ واقعن محترمِ‌مان کنیم و بگوییم: «افسوس... امّا چاره‌ای نیست گویا؛ بازی آغاز شده است. باید بازی کرد؟ نه؟»

«به‌زادِ گلستانی»
دیِ 88

۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

«در دفاع از انديشه، نه در دفاع از ماركس» يا «با اندكي تسامح و تساهل مي‌توان گفت كه ...»

«در دفاع از انديشه، نه در دفاع از ماركس» يا «با اندكي تسامح و تساهل مي‌توان گفت كه ...»

آقاي دكتر صادقِ زيبا‌كلام در مطلبي با عنوانِ «احمدي‌نژاد در نيويورك» كه در ضميمه‌ي روزنامه‌ي «اعتماد»ِ 31 شهريورِ 88 هم چاپ شده است، در‌خلالِ تحليلِ‌شان در‌موردِ نحوه‌ي تفكّرِ احمدي‌نژاد گفته‌اند: «... يک قرن و اندي قبل از احمدي نژاد کارل مارکس فيلسوف و انديشمند بزرگ آلماني سنگ بناي جهان بيني را گذاشت که با اندکي تسامح و تساهل، خشت زيربناي جهان بيني احمدي نژاد و احمدي نژادها را امروزه تشکيل مي دهد...» مي‌توان گفت - با اندکي تسامح و تساهل البتّه- ايشان تفكّر و رفتارِ احمدي‌نژاد را ادامه‌ي انديشه و جهان‌بينيِ كارل ماركس دانسته‌اند يا به عبارتي ديگر - باز هم با اندکي تسامح و تساهل البتّه- ايشان نتيجه‌ي تفكّرِ ماركس را احمدي‌نژاد و احمدي‌نژاد‌ها دانسته‌اند يا ... چرا با - حتّا اندکي- تسامح و تساهل سخن بگويم؟ همان چيزي را كه گفته‌اند، گفته‌اند ديگر.
نكته‌اي كه در ذهنِ پرسش‌گرِ مخاطبِ فضولي چون من شكل مي‌گيرد، اين است كه: «آقاي دكتر با چه مقدّماتي به چنين نتيجه‌اي رسيدند؟» و سپس اين‌كه «آيا اين مقدّمات (و احيانن وجوهِ شباهت) براي گرفتنِ چنين نتيجه‌اي كافي‌ست؟» با اندکي تسامح و تساهل مي‌توان حدس زد كه آقاي دكتر در پاسخ به سؤالاتي از اين دست خواهند گفت: « با اندکي تسامح و تساهل، بله.» و اگر ادامه دهيم اين شيوه‌ي تسامح‌گر و تساهل‌گراي‌مان را، دير و دور نيست كه با اندکي تسامح و تساهل بتوانيم بگوييم انديشه مرده است!
آقاي دكتر زيبا‌كلام يكي از انديشه‌مندانِ اين مملكت است (نمي‌خواهم با اندکي تسامح و تساهل از واژه‌ي «روشن‌فكر» استفاده كنم.) امّا اين چه نحوه‌ي نتيجه‌گيري‌ست كه انديشه‌مندِ جامعه‌ي ما در برخورد با مسأله در پيش گرفته است؟ يك‌هو در‌ميانِ مطلبي در‌موردِ احمدي‌نژاد، پاي ماركس را از يك قرن و اندي قبل به ميان مي‌كشد و در يك جمله، تسامح‌گرانه و تساهل‌گرايانه - بگذاريد بي‌رو‌در‌بايستي بگويم- مي‌ريند به منظومه‌ي فكريِ او و وقت و اعصابِ مخاطب. به چه منظوري؟ نمي‌دانم. شايد، شايد، شايد «ارضاءِ هيستريِ چپ‌ستيزي»ِ‌اش. حدِّ‌اقل من كه قرينه‌ي ديگري نيافتم. شما اگر يافتيد، مرا هم خبر كنيد. نمي‌دانم، آخر چه ربطي به ماركس داشت آن‌چه آقاي دكتر سر‌گرمِ گفتن‌اش بود؟ احمدي‌نژاد را چه نسبتي‌ست با ماركس؟ يا بهتر است اساسن بپرسم: انديشه را چه نسبتي‌ست با تسامح و تساهل؟ كه هر چه دلِ‌مان خواست بگوييم و يك «با اندکي تسامح و تساهل» بگذاريم جلوي‌اش؟ با انديشه‌ي ماركس مخالف‌ايد؟ معتقد‌يد احمدي‌نژاد ادامه و نتيجه‌ي ماركس است؟ بسيار خب، بياببد شرح دهيد وجوهِ اشتراكِ اين دو را و بسنجيد آن‌ها را با وجوهِ افتراقِ‌شان و ... اين است برخوردِ مسؤولانه با حوزه‌ي انديشه. نه، جنابِ آقاي دكتر! انديشه «تسامح و تساهل»‌بردار نيست، حتّا اندكي. اين قدر ول‌انگارانه و ولنگ و واز برخورد كردن با انديشه راه به تركستان مي‌برد. و‌گر‌نه خيلي كارِ دشواري نيست اين‌كه مثلن با چند وجهِ شباهت (كه قطعن وجود دارد)، قسمت‌هايي از انديشه‌ي آقاي دكتر زيبا‌كلام را وصل كنيم به تفكّر و رفتارِ مثلن موسوليني يا هيتلر و بعد احمدي‌نژاد را هم با اندكي (واقعن اندکي) تسامح و تساهل پيوند بزنيم به همان‌ها و آن‌وقت ببينيم كه احمدي‌نژاد به ماركس نزديك‌تر است يا به خودِ جنابِ دكتر. اصلن چرا راهِ دور برويم؟ مگر وجوهِ شباهت ميانِ خودِ‌شان كم است كه بخواهيم پاي موسوليني و هيتلر يا هر كسِ ديگري را وسط بكشيم؟
چه چيز‌هايي باعث مي‌شود ما به چنين شيوه‌اي در انديشيدنِ‌مان برسيم؟ من فكر مي‌كنم چند علّت‌اش اين‌ها باشد: كافي‌ست كمي آب را گِل‌آلود ببينيم و خطرِ حتميِ وجودِ دشمني مشترك جامعه را در وحشت فرو برده باشد و پيشِ خود بيانديشيم كه در اين شرايط كسي يقه‌ي ما را نخواهد گرفت و كمي هم (به دلايل و بهتر بگوييم علّت‌هايي كه بايد - در روان‌شناسي و روان‌پزشكي احتمالن- بررسي شود) با مسأله تقليل‌گرايانه (يا همان «با اندكي تسامح و تساهل) برخورد كنيم، آن‌وقت هر نتيجه‌اي - حتّا اگر اين نتيجه قادر باشد مرغِ پخته را نيز روده‌بُر كند-، مي‌شود گرفت. و جنابِ آقاي دكتر گويا شرايط را فراهم ديده‌اند.
نه جنابِ آقاي دكتر! با اندكي تسامح و تساهل مي‌شود گفت ... مي‌شود حرف‌هايي زد كه به دلايلِ زيادي بهتر است نزنم. بهتر است عصبانيّت‌ام را كنترل كنم. بهتر است خودِ‌مان را - به دلايلِ زيادي- كنترل كنيم، آقاي دكتر.

«مقدادِ گلشني»

۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

امید

هر چند من ندیده‌ام این کور ِ بی‌خیال
این گنگ ِ شب که گیج و عبوس است -
خود را به روشن ِ سحر
نزدیک‌تر کند،
لیکن شنیده‌ام که شب ِ تیره - هرچه هست -
آخر ز تنگه‌های ِ سحرگه گذر کند...

احمد شاملو

۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه

مقاله‌ای از مراد فرهادپور

این مقالهٔ عالی از مراد فرهادپور را حتماً بخوانید: پنج چیزی که باید دربارهٔ این جنبش بدانیم
من بند سوم مقاله را بسیار پسندیدم.

۱۳۸۸ تیر ۲۲, دوشنبه

ژیژک و ایران

مقاله‌ی ژیژک را خواندم. در روزگارِ رکود و – رک‌تر بگویم- نبودِ تحلیلِ سیاسی و نومیدیِ احتمالی‌ای که دامنِ فکر و احساس و ... دامنِ وجودِ‌مان را ممکن است بگیرد، اگر نگویم «فوق‌العادّه است، محشر است، غوغا‌ست»، غنیمتی‌ست لا‌اقل. به‌نظرِ من فوق‌العادّه است، غوغا‌ست، محشر است؛ تو هم غنیمت‌اش بدان و بخوان، لا‌اقل!
اصلِ مطلب را از این‌جا گرفته‌ام و با کمی ویرایش (فنّی) به شب‌پا و هامون منتقل کرده‌ام.
باز هم در‌خواست می‌کنم: بیایید گفت‌و‌گو کنیم؛ «باز‌سازی».

آیا گربه به درّه سقوط خواهد کرد؟
نوشته‌ی اسلاوی ژیژک

هنگامی‌که حکومتی خود‌کامه به بحرانِ آخرینِ خود نزدیک می‌شود، مراحلِ اضمحلال‌اش قاعدتن در دو مرحله اتّفاق می‌افتد. پیش از فرو‌پاشیِ نهایی، گسستگیِ اسرار‌آمیز به‌وقوع می‌پیوندد: به‌یک‌باره مردم در‌می‌یابند که بازی تمام شده است. آن‌ها دیگر به‌سادگی نمی‌ترسند. ماجرا فقط این نیست که رژیم مشروعیّت‌اش را از دست می‌دهد، بلکه اعمالِ قدرت‌اش به‌خودیِ‌خود به‌عنوانِ واکنشی از‌سرِ نا‌توانی و ترس تعبیر می‌شود. همه‌ی ما با این صحنه‌ی کلاسیکِ کارتونی آشنایی داریم: گربه به پرت‌گاهی می‌رسد، امّا به راه رفتن‌اش ادامه می‌دهد و این حقیقت را که دیگر زمینی زیرِ پای‌اش نیست، نا‌دیده می‌گیرد. فقط هنگامی افتادن‌اش آغاز می‌شود که به پایین نگاه می‌کند و ژرفای درّه را می‌بیند. رژیمی که اقتدارش را از دست می‌دهد، شبیهِ همان گربه‌ی بالای پرت‌گاه است: برای افتادن فقط کافی‌ست که یادش بیاندازید به پایین نگاهی بیاندازد...
در کتابِ «شاهِ شاهان» که شرحِ کلاسیکی از انقلابِ خمینی‌ست، «ریژارد کاپوشینسکی» لحظه‌ی دقیقِ این گسست را نشان می‌دهد: بر سرِ چهار‌راهی در تهران، هنگامی‌که پلیس بر سرِ تظاهر‌کننده‌ای داد کشید که حرکت کند و او از جای‌اش تکان نخورد، پلیسِ شرمنده صرفاً از خیرِ او گذشت. یکی- دو ساعت بعد همه‌ی تهران این داستان را می‌دانستند و اگر‌چه درگیری‌های خیابانی هفته‌های متمادی ادامه داشت، همه به‌نوعی می‌دانستند که بازی دیگر تمام شده است. آیا اکنون هم اتّفاقِ مشابهی در حال وقوع است؟
روایت‌های مختلفی از اتبفاقاتِ تهران وجود دارد: برخی در این اعتراضات اوجِ «حرکتِ اصلاح‌گرایانه»‌ی هوا‌دارِغرب را می‌بینند که در همان جهتِ انقلاب‌های «نارنجی» در اوکراین، گرجستان و غیره بود؛ واکنشی سکولار به انقلابِ خمینی. ایشان این اعتراضات را به‌عنوانِ نخستین گام‌ها در‌جهتِ ایرانی جدید، سکولار و لیبرال‌دموکرات می‌بینند که از بنیاد‌گراییِ اسلامی آزاد شده است. این تعبیراز سوی شکّاکانی خنثا می‌شود که باور دارند احمدی‌نژاد واقعن برنده شده است: «او صدای اکثریّت است، در حالی که هوا‌دارانِ موسوی از میانِ طبقه‌ی متوسّط و فرزندانِ ناز‌پرورده‌ی آنان می‌آیند.» به‌طورِ خلاصه می‌گویند: «بیایید توهّم‌ها را به کناری بگذاریم و با این حقیقت رو‌به‌رو شویم که با احمدی‌نژاد، ایران رییس‌جمهوری دارد که لایقِ آن است!» در مرحله‌ی بعد، کسانی هستند که موسوی‌ای را به‌خاطرِ تعلّق‌اش به نظامِ روحانیِ حاکم رد می‌کنند که تنها قیافه‌ی ظاهری‌اش از احمدی‌نژاد بهتر است: «موسوی هم قصد دارد برنامه‌ی انرژیِ هسته‌ای را ادامه بدهد، مخالفِ به رسمیت شناختنِ اسرائیل است، به‌علاوه به‌عنوانِ نخست‌وزیر درسال‌های جنگ با عراق از حمایتِ کاملِ خمینی بر‌خوردار بوده است.
دستِ آخر، غم‌انگیز‌ترینِ این مواضع متعلّق به «چپ‌گرایانِ» طرف‌دارِ احمدی‌نژاد است. مهم‌ترین مسأله برای ایشان استقلالِ ایران است. احمدی‌نژاد برای این پیروز شد که برای استقلالِ کشور ایستادگی کرد، فسادِ نخبگانِ سیاسی را نشان داد و سرمایه‌ی نفت را در‌جهتِ ارتقای در‌آمدِ اکثریّتِ فقیر به‌کار برد. احمدی‌نژادِ واقعی این است - یا اقلّن به ما این‌گونه می‌گویند- که زیرِ تصویرِ متحجّر و منکر هولوکاست که رسانه‌های غربی از او ساخته‌اند، ‌پنهان است. بر‌اساسِ این دید‌گاه، آن‌چه اکنون در ایران در حالی وقوع است، تکرارِ واقعه‌ی برکناریِ مصدّق در ۱۹۵۳ است (کودتایی با خرجِ غربیان علیه رییس‌جمهورِ مشروع و قانونی). مشکلِ این دید‌گاه فقط انکارِ مستندات نیست. مشارکتِ بالای راًی‌دهندگان از میزانِ معمولِ ۵۵ درصد به ۸۵ درصد را فقط می‌توان به‌عنوان «رأیِ اعتراضی» تعبیر کرد. به‌علاوه،‌ این دید‌گاه عدمِ درکِ خود را از نمایشِ اصیلِ اراده‌ی مردم به‌نمایش می‌گذارد و قیّم‌مآبانه می‌پندارد که برای ایرانیانِ عقب‌مانده همان احمدی‌نژاد مناسب است (این‌ها هنوز آن‌قدر به بلوغ نرسیده‌اند که چپ سکولار بر ایشان حکومت کند.)
این روایت‌ها - با‌وجودِ تعارضاتِ شدیدی که با هم دارند- همگی بر‌اساسِ محورِ تقابل بینِ تندرو‌های اسلامی با اصلاح‌گرایانِ لیبرالِ غرب‌گرا بنا شده‌اند. به همین دلیل است که نمی‌توانند جای‌گاهِ موسوی را تعیین کنند. آیا بالاخره موسوی اصلاح‌طلبی با پشتوانه‌ی غرب است که به‌دنبالِ آزادیِ فردیِ بیش‌تر و بازارِ آزاد است، یا عضوی از نظامِ روحانیِ حاکم که نهایتنً پیروزی‌اش هیچ تأثیرِ جدی‌ای در تغییرِ طبیعتِ رژیم ندارد؟ چنین نوساناتِ فاحشی در این تحلیل‌ها نشان‌گرِ آن است که همگی از درکِ طبیعتِ حقیقیِ این اعتراضات عاجزند.
رنگِ سبزی که هوا‌دارانِ موسوی اختیار کرده‌اند، فریاد‌‌های الله اکبری که از پشتِ‌بام‌های تهران در تاریکیِ شب طنین‌انداز می‌شود، ... به‌وضوح نشان می‌دهد که ایشان این عملِ خود را تکرارِ انقلابِ ۱۹۷۹ خمینی می‌دانند؛ ‌بازگشت به ریشه‌های آن و شرایطِ پیش از انحرافِ انقلاب. این بازگشت تنها شاملی برنامه‌ها نمی‌شود؛ حتّا بیش از آن شیوه‌ی فعّالیّتِ جمع را مدِّ نظر دارد: اتّحادِ راسخِ مردم، اتّفاقِ نظر و یک‌پارچگیِ فرا‌گیرِ‌شان، خود‌سازمان‌دهیِ ابتکاریِ‌شان، شیوه‌های فی‌البداهه‌ی‌ برگزاریِ اعتراضاتِ‌شان، ترکیبِ منحصر‌به‌فردِ خود‌انگیختگی و نظمِ‌شان یا آن راه‌پیماییِ تهدید‌آمیزِ هزاران‌هزارِ‌شان در کمالِ سکوت. ما این‌جا با خیزشِ مردمیِ اصیلی از طرف‌دارانِ مغبون‌شده‌ی انقلابِ خمینی سر‌و‌کار داریم.
چندین پیامدِ مهم از این دید‌گاه نتیجه می‌شود: نخست؛ ‌احمدی‌نژاد قهرمانِ اسلام‌گرایانِ فقیر نیست، بلکه یک پوپولیستِ واقعن فاسدِ اسلامو‌فاشیست است؛ یک برلوسکونیِ ایرانی که ترکیبِ رفتار‌های دلقک‌‌مآبانه و اقتدار‌گراییِ سیاسیِ ظالمانه‌اش حتّا اکثرِ آیت‌الله‌ها را هم معذّب می‌کند. نان پخش کردن‌های عوام‌فریبانه‌اش به فقرا نباید ما را بفریبد. پشتِ سرِ او نه‌فقط سازمان‌های سرکوب‌گرِ پلیس و دستگاه‌های بسیار‌غربی‌شده‌ی روابطِ عمومی، بلکه یک طبقه‌ی تازه‌به‌دوران رسیده‌ی ثروت‌مندِ قوی ایستاده که در نتیجه‌ی فسادِ رژیم به‌وجود آمده است (سپاهِ پاسدارانِ ایران نیروی شبهِ‌نظامیِ طبقه‌ی کار‌گر نیست، بلکه نهادی فوق‌العاده فاسد و قدرت‌مند‌ترین مرکزِ ثروت در کشور است.)
ثانیَن، باید بتوان تفاوتی مشخّص میانِ دو کاندیدای اصلیِ مقابلِ احمدی‌نژاد، یعنی مهدیِ کرّوبی و موسوی، قائل شد: کرّوبی عملن یک اصلاح‌طلب است. او اساسن نسخه‌ی ایرانی‌ای از هویّتی سیاسی را ارئه می‌دهد که به همه‌ی گروه‌ها قولِ مساعدت می‌دهد. موسوی کاملن با او متفاوت است:‌ نامِ او مترادفِ باز‌دمیدن در رؤیایی عمومی‌ست که انقلابِ خمینی را به پیروزی رساند. حتّا اگر این رؤیا یک «آرمان‌شهر» بود، باید در آن، آرمان‌شهرِ اصیلِ انقلاب را جست‌و‌جو کرد. این بدان معنی‌ست که انقلابِ ۱۹۷۹ خمینی را نمی‌توان به جریانِ تند‌روِ اسلام‌گرایی که قدرت را در دست دارد، تقلیل داد (این انقلاب بسی فرا‌تر از آن بود.) اکنون زمانِ به‌یاد آوردنِ شور و شوقِ باور‌نکردنیِ سالِ اوّلِ پس از انقلاب است، به‌همراهِ انفجارِ نفس‌گیرِ خلّاقیتِ سیاسی و اجتماعی، تجربه‌های تشکیلاتی و بحث‌های میانِ دانش‌جویان و مردمِ عادّی. این حقیقت که چنین انفجاری باید خاموش می‌شد، گواهِ آن است که انقلابِ خمینی واقعه‌ی سیاسیِ اصیلی بود؛ «گشایش»‌ی موقّتی که نیرو‌های بی‌سابقه‌ی تغییرِ اجتماعی را آزاد می‌ساخت، لحظه‌ای که در آن «هر‌چیز ممکن به‌نظر می‌رسید.» آن‌چه به‌دنبالِ آن واقع شد، بسته‌شدنی تدریجی بود که از‌طریقِ به‌دست گرفتنِ کنترلِ سیاسی توسّطِ نظامِ اسلامی حاصل شد. به‌زبانِ فرویدی‌ باید گفت حرکتِ اعتراضیِ این روز‌ها «بازگشتِ سرکوب‌شد‌گانِ» انقلابِ خمینی‌ست.
و دستِ آخر، این بدان معنا‌ست که در اسلام پتانسیلی حقیقی وجود دارد. برای یافتنِ اسلامی «خوب» لازم نیست به قرنِ دهم باز‌گردیم؛ آن را همین‌جا در‌مقابلِ چشمانِ‌مان می‌توانیم ببینم.
آینده نا‌مشخّص است. بسیار ممکن است آنان که بر اریکه‌ی قدرت‌اند، جلوی انفجارِ توده‌ها را بگیرند و گربه‌ی ما هم به قعرِ درّه سقوط نکند و دو‌باره خود را بر زمینِ استوار بیابد. در هر صورت، رژیمِ ایران دیگر نه همان رژیمِ قبلی، که قدرتِ خود‌کامه‌ی فاسدی میانِ بقیه خواهد بود. نتیجه هر چه شود، بسیار مهمّ است که به‌خاطر بسپاریم که هم‌اکنون شاهدِ واقعه‌ی‌ عظیمِ رهایی‌بخشی هستیم که در قالبِ جدال میانِ لیبرال‌های غرب‌گرا و بنیاد‌گرایانِ ضدِّ‌غرب نمی‌گنجد. اگر واقع‌بینیِ منفی‌نگرِ‌مان سبب شود ظرفیتِ درکِ بُعدِ رهایی‌بخشیِ آن را از‌دست بدهیم، باید گفت که ما در غرب عملن در‌حالِ ورود به دوره‌ی پسا-دموکراتیکی هستیم که در آن به انتظارِ احمدی‌نژادِ خودِ‌مان نشسته‌ایم. ایتالیایی‌ها اکنون نامِ او را می‌دانند: برلوسکونی. سایرین هم در صف منتظرند.

۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه

تأمّلی در بارهٔ ارزش کار - بخش اوّل

۱ – «آن‌چه منحصراً مقدار ارزش هر کالایی را [در یک جامعهٔ سرمایه‌داری] تعیین می‌کند، مقدار کار لازم از لحاظ اجتماعی یا زمان کار لازم از لحاظ اجتماعی برای تولید ارزش مصرفی است. … تمامی کالاها به عنوان ارزش، صرفاً مقادیر معینی از زمان کار منعقدشده محسوب می‌شوند» (کارل مارکس، «سرمایه، نقدی بر اقتصاد سیاسی»، جلد یکم، ترجمهٔ حسن مرتضوی، نشر آگاه، ۱۳۸۶، فصل یکم: کالا، ص۶۹)

۲ – در جوامع سرمایه‌داری، کارِ کارگر خود یک کالا است.

۳ – با به‌کارگیری بندهای (۱) و (۲)، می‌توان گفت: ارزش کارِ کارگر برابر است به کار اجتماعاً لازم برای تولید آن یا به عبارتی، کار اجتماعاً لازم برای بازتولید طبقهٔ کارگر. این یعنی ارزش کار در یک جامعهٔ سرمایه‌داری، وابسته به سطح زندگی و رفاه طبقهٔ کارگر است.

۴ – با به‌کارگیری بندهای (۱) و (۳) می‌توان نتیجه گرفت که ارزش کالا در میان چند جامعهٔ سرمایه‌داری برابر است با «کار اجتماعاً لازم برای تولید کار اجتماعاً لازم برای تولید کالا». یا به عبارتی کارِ اجتماعاً لازم برای بازتولید بخشی از طبقهٔ کارگر که درگیر تولید آن کالا است.

۵ – لازم به ذکر است که در این‌جا، جوامع سرمایه‌داری را بر اساس پیوستگی طبقهٔ کارگر در آن‌ها تفکیک کرده‌ام و نه بر اساس پیوستگی بورژوازی. این بدان معنا است که به عنوان مثال، سرمایه‌داری ایران را می‌توان بر اساس میزان استفادهٔ آن از کارگران مهاجر و کارگران تبعه به دو بخش تقسیم کرد.

پرسشی در باب انتخابات

۱ – فرد از طریق یک جریان اجتماعی است که بر جامعه «تأثیر» می‌گذارد. جریانی که حول اهداف، آرمان‌ها، روی‌کردها و روش‌ها شکل می‌گیرد و از جریانات اجتماعی دیگر متمایز می‌شود. فرد با نفی فردیّت خود، بخشی از یک جریان اجتماعی می‌شود.

۲ – برخی از عوامل مثبت و منفی له یا علیه «رأی دادن به موسوی» کدام اند؟ (به عنوان نمونه)

الف) له:

الف – ۱ – برنامهٔ اقتصادی موسوی (یا، آن‌چه از این «برنامه» اعلام شده است)کم‌ضررتر از «برنامهٔ» دیگر کاندیداها است.

الف – ۲ – احتمال برخی «آزادی»ها در دورهٔ موسوی وجود دارد.

الف – ۳ – موسوی به مثابه «آنتی‌تز احمدی‌نژاد»

ب) علیه:

ب – ۱ – آیا نقش موسوی در جنایات روی‌دادهای دههٔ شصت انکارپذیر است؟

ب – ۲ – آیا فرد و جریانی که در برابر اعدامِ بدونِ دادگاهِ هزاران نفر، حداقل سکوت کرده است و حداکثر …، امروزمی‌تواند یا اصلاً می‌خواهد برای مردمی که ۳۰ سال قربانی‌اش بودند، «آزادی» به ارمغان بیاورد؟ (حتی ادبیّات رسمی خود آن‌ها هم عمدهٔ مردم را «مستضعَف» می‌خوانَد. مستضعَف اسم مفعول است از مصدر استضعاف؛ یعنی آقایان پذیرفته‌اند که در این بین مستضعِفی هم هست.)

ب – ۳ – موسوی مشخصاً با دموکراتیزه شدن ساختار حکومت مخالف است.

ب – ۴ – موسوی به «حقوق بشر» (به عنوان یک کلّ) اعتقادی ندارد.

ب – ۵ – و غیره!

۳ – «جریانی» که حول موسوی تشکیل شده عمدتاً حول «الف – ۳» است. بسیاری از این افراد نه به مسائل دیگر (له و علیه) فکر می‌کنند و نه اصولاً برایشان اهمیّتی دارد.


پرسشی که من از خودم می‌پرسم و امیدوارم دیگرانی که این روزها با ضمیمه کردن خودشان به این جریان، احساس مفید بودن می‌کنند، نیز از خود بپرسند این است که «آیا واقعاً جزئی از این جریان هستند؟»


من نیستم.


پس‌نوشت: «چه باید کرد؟» پرسش دیگری است که فرصتی دیگر می‌طلبد. امّا آیا انفعال چهار ساله‌مان را با نفی خود باید جبران (یا شاید تکمیل) کنیم؟

۱۳۸۸ خرداد ۱۵, جمعه

یک خبر از فلسطین و چند لینک به بهانهٔ آن

خبر ساده‌تر از این‌ها است که فکر می‌کنید:
در یک تظاهرات ۲۰۰ نفره در مقابل دیوار جداکنندهٔ اسرائیل در کرانهٔ باختری، یک مرد فلسطینی ۳۵ ساله با اصابت گلوله به قلب‌اش کشته شد. در این تظاهرات، فلسطینی‌ها اسرائیلی‌ها و فعّالین کشورهای دیکر حضور داشتند.

لینک‌ها

بتسیلم: یک سازمان حقوق بشری اسرائیلی است. نوام چامسکی آن را یک منبع قبل اعتماد در بارهٔ آمار قربانیان دو طرف مناقشه می‌داند.

برای آشنایی بیش‌تر با آن‌چه در رسانه‌های شرکتی (؟) (corporate media) صلح نامیده می‌شود، متن مناظرهٔ بین نوام چامسکی (Noam Chomsky) و اَلِن دِرشُویتز (Alan Dershowitz) را با عنوان «اسرائیل و فلسطین پس از جدایی» بخوانید. ویدیوی این مناظره را می‌توانید در این‌جا ببینید و از این‌جا (از طریق Bittorrent) دریافت کنید. هم‌چنین فایل‌های صوتی و تصویری گزیدهٔ این مناظره را می‌توانید از وب‌سایت تلویزیون Democracy Now دریافت کنید.

۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه

آقایان تمرین دموکراسی می‌کنند!

خیلی جالب است! لابد تبلیغات (منظورم rhetoric است؛ ظاهراً نزدیک‌ترین معادل‌اش همین تبلیغات است) اصلاح‌طلبان را در بارهٔ «تمرین دموکراسی» شنیده‌اید. لابد شنیده‌اید که با وجود رد صلاحیّت بسیاری از ثبت‌نام‌کرده‌ها، با جود عدمِ امکان حتّی ثبت نام بسیاری از نیروهای سیاسی فعّال و علنی، با وجود عدم امکان‌ فعالیّت علنی بسیاری از نیروهای سیاسی حاضر در ایران، با وجود عدم امکان حتّی حضور در ایران برای بسیاری از نیروهای سیاسی ایرانی، با وجود حذف فیزیکی بسیاری از نیروهای سیاسی و با وجود بسیاری چیزهای دیگر، این آقایان می‌خواهند «با شرکت در این انتخابات، تمرین دموکراسی کنند». لابد در همین راستا است که رئیس کمیتهٔ حقوقی ستاد میرحسین موسوی «خواستار تجدید نظر شورای نگهبان در صلاحیت احمدی‌نژاد شده است».

۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه

یک لینک

فعلن وقتِ جواب دادن به مطلبِ آقای پلاسچی (و نه خودِ آقای پلاسچی) رو ندارم. به این لینک کفایت می‌کنم. بعدن خودم می‌آم سر‌وقتِ‌ش. شاید بعد از انتخابات.

چند لینک

۱۳۸۸ خرداد ۱۲, سه‌شنبه

«کارِ شب‌پا نه هنوز است تمام...»

«کارِ شب‌پا نه هنوز است تمام...»

الیادِ عزیز!
صفر این‌که: خیلی ممنون‌ام از تو و همه‌ی کسانی که به من سر زدید (چه در
هامون و چه در «شب‌پا») و فضای «گفت‌و‌گو» را فراهم‌تر کردید. امّا:
1- موسوی مالِ ما نیست. مالِ هیچ‌کس نیست. مالِ خودش است.
2- من هرگز پیِ این منطق نرفته‌ام که «کاری باید انجام شود. این یک کار است. پس این کار باید انجام شود!» کاری که باید انجام شود، فقط این نیست؛ حتّا شرط لازم‌اش هم این نیست. کاری که باید انجام شود را گفته‌ام و می‌گویم؛ در ادامه.
3- «آمادگی برای [انجامِ] وظایفِ‌مان» نداشتیم. این را هم من معترف‌ام، هم تو (گمان می‌کنم). با این وضعیّت، کاری که باید انجام شود، خیلی بدیهی‌ست: «برویم و آمادگی [برای انجامِ وظایفِ‌مان] به‌دست بیاوریم.» پیش‌تر گفتم: «باز‌سازی!»
4- درست است که مطلبِ بالا خیلی بدیهی به‌نظر می‌رسید، امّا نکته‌ای هست که مسأله را پیچیده می‌کند: ما [خوش‌بختانه یا متأسّفانه] یک جامعه‌ایم. حرکتِ اجتماعی از خیلی از اصولِ حرکتِ منفردانه (یا فردی) پیروی نمی‌کند. بگذریم از گروه‌ها و حتّا جوامعی که در حرکتی اجتماعی (مثلن یک مبارزه) هم‌دلانه و هم‌فکرانه عمل کرده‌اند یا با پذیرش مرجعیّتِ حزبی یا رهبری (درست یا غلط؟ استوار بر تعقّل یا تعبّد؟ ... بحث این نیست.) به جنبشِ خود نظم بخشیده‌اند. ما یک جامعه‌ایم دوستِ من! جامعه‌ای که به هیچ‌کدام از مواردی که گفتم نرسیده‌ایم؛ نه هم‌دل­ایم، نه هم‌فکر و نه مرجعیّتِ مرجعی واحد را پذیرفته‌ایم. (روشن کنم: من به دنبالِ شکل‌گیریِ یک حرکتِ واحد نیستم؛ بل‌که به دنبالِ تشکیلِ حرکت‌های اجتماعیِ مختلفی در جامعه‌ام، با ویژگی‌های متفاوتی که خواهند داشت. مهمّ این است که بتوان به آن‌ها عنوانِ حرکتِ اجتماعی را اطلاق کرد. وجود و کنشِ دموکراتیک میانِ این حرکت‌ها یکی از آن چیز‌هایی‌ست که من در‌پیِ آن‌ام. ولی فعلن تا با سر به زمین نخورده‌ام، باید از ابر‌ها پیاده شوم! ما هنوز خیلی فاصله داریم با این خیالات و خیالاتِ دیگری که امیدوارم روزی وقتِ پرداختنِ‌شان برسد.) بگذریم، چه می‌گفتم؟ ها، از وضعیّتِ‌مان به‌عنوانِ یک جامعه می‌گفتم؛ از نا­توانی‌ها. ما توانِ شکل دادنِ هیچ حرکتِ اجتماعی‌ای را نداریم. موضوع همین است. وقتی می‌گویم آمادگی نداریم یا نا­توان‌ایم، یعنی همین. راهِ‌حلّ‌اش چیست؟ «برویم و آمادگی [برای انجامِ وظایفِ‌مان] به‌دست بیاوریم.» یعنی همان «باز‌سازی». می‌دانم مبهم است و نه‌چندان جهت‌دار، امّا – در صورتِ پذیرش، برای حرف زدن حدِّ‌اقل- در جریانِ مکالمه‌ای بسیار طولانی روشن خواهد شد و جهت خواهد یافت. ما نیاز به مکالمه داریم؛ چون یک جامعه‌ایم. ترکیبِ «گفت‌و‌گو» را به‌کار نمی‌برم؛ زیرا موضوع فقط «گفت» و «گو» نیست، موضوع فقط «حرف زدن» نیست. انسان بدونِ جامعه «معنا» ندارد و اندیشه بدونِ انسان «وجود». و این (باز‌سازی) یک اندیشه است که من آن را اندیشیده‌ام (یا بهتر بگویم؛ می‌اندیشم). در جریانِ مکالمه‌ای اجتماعی‌ست که «وجود» و «معنا» خواهد یافت. به‌ویژه این اندیشه که در ذاتِ [هنوز وجود‌نیافته‌ی] خود اندیشه‌ای مرتبط با جامعه است. در منطقِ مکالمه‌ایِ جامعه است که این اندیشه (و هر اندیشه‌ای) جریان می‌یابد. (پاراگراف‌ام خیلی بلند شده و حرف‌های زیادی باقی‌ست. بیش‌تر می‌گوییم در آینده، اگر بخواهی. فعلن می‌گذرم.)
5- «جامعه» است دوستِ من، که تعیین می‌کند ما (که همان جامعه‌ایم) در چه وضع‌ایم و ماییم که وضعیّتِ [امروز و فردای] جامعه را تعیین می‌کنیم. دریافتِ این دیالکتیک – برای تو حدِّ‌اقل- چندان دشوار نیست. من هنوز بر این باورم که تحریمِ انتخابات‌های گذشته اشتباه نبوده؛ اشتباهِ من (همه‌ی ما) یا در تشخیصِ وضعیّت و توانِ جامعه [به‌عنوانِ عاملِ تعیین‌کننده‌ی وضعیّتِ ما] بوده، یا در تشخیصِ وضعیّت و توانِ ما [به‌عنوانِ عاملِ تعیین‌کننده‌ی وضعیّتِ جامعه]. و می‌خواهم این‌جا اعتراف کنم که: «من در هر دو مورد اشتباه کرده‌ام.» وقتی در مطلبِ پیشین («مهم‌ترین دلیلِ من برای رأی دادن») می‌گویم: «ما نا‌توان بودیم...» در واقع سرگرمِ همین اعتراف‌ام.
6- دلیلِ من برای حمایت از میر‌حسین (و بهتر بگویم: «مهم‌ترین دلیلِ من برای رأی دادن») همین است که: با میر‌حسین فرصت را برای شکل‌گیریِ (باز هم بهتر بگویم: شکل دادنِ) همین مکالمه‌ها (و چیز­های دیگری که در موردِ‌شان حرف خواهیم زد) فراهم‌تر می‌بینم. ما در چند سالِ گذشته اثبات کرده‌ایم که فعلن نا‌توان‌ایم از تشکیلِ حرکت‌های اجتماعی و حتّا از همین مکالمه کردن. من به دنبالِ «فرصت»‌ام؛ به دنبالِ «مجال»...
7- امّا همین؛ با میر‌حسین فرصت را «فراهم‌تر» می‌بینم، همین. اگر رأی نیآورد، خب، فرصت را فراهم‌تر نمی‌بینم. خیلی واضح است. امّا این به این معنا نیست که کاری نمی‌شود کرد. در آن صورت، ما تنها بخشی از فرصتی را که می‌توانستیم داشته باشیم، از دست داده‌ایم. فرصتی که می‌توانست «کارِ»‌مان را ساده‌تر کند و «راهِ»‌مان را هموار‌تر. «کار» و «راه» ادامه دارد و ما در هر صورت کاری دشوار و راهی سنگ‌لاخ در پیش داریم. رأی آوردنِ میر‌حسین به‌دست آوردنِ همه‌چیز نیست و رأی نیآوردن‌اش از دست رفتنِ همه‌چیز. نمی‌دانم، نیاز به توضیحِ بیش‌تری هست؟ گمان نمی‌کنم.
8- امّا این‌که چه خواهم کرد و چرا اکنون آن کار را نمی‌کنم؟ من تلاش خواهم کرد برای «باز‌سازی»؛ کاری که اکنون سرگرمِ آن‌ام و چند سال است که مشغولِ آن‌ام. اگر این به عقیده‌ی تو «کار» نیست، به عقیده‌ی من هست و اگر در‌پیِ آنی که ریزِ کار‌هایی را که من در این مجموعه («کار») می‌گنجانم، بدانی، ... عذرِ مرا بپذیر؛ حوصله‌ام فعلن تنگ‌تر از آن است که شرح دهم؛ باشد برای بعد، اگر خواستی. من منفعل نبوده‌ام اگر خیلی‌ها بوده‌اند. فقط ممکن است تعریفِ «فعل» از دید‌گاهِ تو با تعریف‌اش برای من متفاوت باشد. من به‌گونه‌ای متفاوت از تو [و متفاوت از هر کسی] فعّال بوده‌ام. تفاوتِ انسان‌ها را بپذیر دوستِ من! من من‌ام.
9- نمی‌دانم چه پیش خواهد آمد، امّا من ایستاده‌ام. کج و معوّج یا راست، ایستاده‌ام؛ به‌سبکِ خودم. تا آن‌جا که احساس کنم آمادگی دارم، «کار» می‌کنم و آن‌جا که احساس کنم آمادگی ندارم، می‌کوشم تا آمادگی‌اش را به‌دست آورم. این بخشی‌ست از «کارِ» من. «کار» ادامه دارد...

مقدادِ گلشنی- دوازدهِ خردادِ هشتاد و هشت

کمی خودِمانی‌تر:

«من سرگذشتِ یأس‌ام و امید
با سرگذشتِ خویش...
...
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم...»
احمدِ شاملو- هوای تازه

دوستِ من! باور کن من هنوز هم خیلی خوش‌حال یا امیدوار (بهتر است بگویم: خوش‌خیال) نیستم (حتّا اگر میر‌حسین رأی بیآورد). از نا‌امیدی‌های‌ام و از بسیاری شکست‌ها که در این سال‌ها (سال‌های احمدی‌نژادی) و پیش از آن خوردیم و بسیاری اشتباه‌ها نوشته بودم در پیش‌نویسِ «مهم‌ترین دلیلِ من برای رأی دادن» که در باز‌نویسی و تایپِ مطلب حذفِ‌شان کردم، به دلایلی. یک دلیل این بود که باید مطلب را هر‌چه کوتاه‌تر می‌نوشتم تا هم – با توجّه به نزدیکیِ انتخابات- سریع‌تر برسد و هم حوصله‌ی تنگِ خوانندگانِ احتمالی سر نرود. دلیلِ دیگر این‌که بررسیِ دلایلِ شکست‌ها، نومیدی‌ها، اشتباه‌ها و ... و یافتنِ راه‌کار­های اکنون و آینده زمان و مجالی می‌خواست و می‌خواهد برای گفت‌و‌گو؛ همان که در بخشِ «نظراتِ»
هامون برای پُستِ «مهم‌ترین دلیلِ من برای رأی دادن» نوشته‌ام و خواسته‌ام از همه: بیایید گفت‌و‌گو کنیم!